یکی یک دونه

تی تی کوچولو

 
نویسنده : تینا - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
 

سلام دوستای خوبم

راستشو بخواهید من اصلا با پرشین بلاگ راحت نیستم

روز اول هم که اومدم خیلی احساس تنهایی کردم

اینجا رو اصلا دوست ندارم

گرچه طی این چند روز عادت کردم و واقعا ازش راضی هستم

اما بلاگفا یک چیز دیگست. من بالاخره تونستم وبم رو راه بندازم

آدرسشم همینه:

www.stitih452.blogfa.com

من منتظر همتون هستم و همتون رو تو همون وب لینک میکنم

البته هنوز کار های داخلی وبم رو انجام ندادم ولی این آخرین پستم تو این وبلاگه

پس منتظر نظر هاتون هستم


 
comment نظرات ()

 
یاد تو
نویسنده : تینا - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
 

چقدر بی حوصله بودم

صدای در بلند شد.یک دامن نسبتا کوتاه سرمه ای و یک بلوز سفید

چقدر خسته ام . انگار منتظرم...............

در رو باز کردم.درکمال ناباوری عشقم رو دیدم

سلام تو اینجا چیکار میکنی؟ مامان اینا کجا هستن؟

دارن میان اجازه هست ما بیایم تو؟

بفرمایید

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عسسسسسسسسلم میمیرم برات

مثل همیشه یک بلوز سفید یک کت مشکی تنگ

قربون موهای آب و شونه کردت بروم من!!!!!!!!!!!!!!!

یک جا میشینی که تو چشمت باشم میدونم تو دلت چه خبره................................................!

همه نشستیم

مامان.بابا.متین.داداشت.خواهرت.مادرت .پدرت.من .تو

پدر ها که مشغول صحبت هستن

مادر هامونم که تو آشپزخونه کار میکنند

خواهرت که داره تو اتاقم با متین بازی میکنه

داداشتم که عشق فوتبال داره

تو هم مثلا داری فوتبال میبینی............یک چشمت اینجاست هاااا ....حواسم بهته بچه پرو.....!!

بالاخره اسممو آوردی

تیتی جون.................تینا...........تینا خانوم........

چه خبرته؟.......بله؟

قربون دستت این شبکه خیلی چرته عوضش کن..........................

سوتی دادی گلم کنترل پیش خودت بود عسلم

باشه بذار الان عوضش میکنم

داداشت:خب چرا از اون جلو مگه کنترل نداره؟؟؟؟

من:چرا ولی تو آشپز خونه است حال ندارم بروم بیارم

داداشت:نه بابا بذار اینجا رو بگردیم الان پیداش میکنیم

من:باشه.........................یک لحظه بیا

تو:چیه؟

من:همین جا بمون تا داداشت کنترل رو پیدا کنه بعد برو تو هال

تو:تیتی جون؟چرا آخه؟

من: عزیزم من که خر نیستم هستم؟کنترل دست خودت بود به من میگی کانال عوض کن؟؟؟؟؟

تو:ااااااااااااااااااااااه ...................تو رو خدا....................

من:یک نگاه معنی دار که یعنی با ما هم داشتیم؟؟؟

تو:دستت رو میبری پشت گردنت میگی شرمنده

....................................................................................................................

وسط عروسی طلا میاد میگه:

......کارت داره بیرون منتظرته

بله؟

تو:تینا میای یکم قدم بزنیم؟

من :نه داداشی گلم تو برو

تو:نه بیااااااااااااااااااا

من:نمیشه کار دارم

 تو:خواهششششششششششششششششششش

 من:............. ده دقیقه دیگه جلوی آبشار ................

تو :منتظرتم

................................................

خب چرا خواستی قدم بزنیم؟

من میخواهم بهت بگم.................

ببین من اصلا اهلش نیستم هااااااااااااااااا

فکر نکن بهت چیزی نمیگم یعنی میتونی حرفاتو بزنی

فراموشم کن.............................................................................!!!!!!!!

 

هنوزم زمستون بیادت بهاره

                                     تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره

                                  سکوتم به جاست و صدایی نداره

تو خواب وخیالم همش فکر اینم

                               که دستاتو بازم تو دستام بگیرم..................................................فرشته

 


 
comment نظرات ()

 
بحث فنی با دایی گرام!!!!
نویسنده : تینا - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩
 

سلام دوستای خوبم

دیروز  یک اتفاق جدید افتاد گفتم بنویسمش:

آقا نزدیک ظهر بود زنگ خونه به صدا در اومد

دیییییییییینننننننننننگگگگگگگگگ           دددددددددددددییییییییننننننننگگگگگگگگگگگگ

من:مامام ....................مامی...........مامان..............مادر...................ماما........

(حالا مادرم جلوم ایستاده منو نگاه میکنه)

من:نیشخند  میخواستم بگم در رو باز کن!!!!!

مامی:ای پرو به جایی که بری در رو باز کنی به من میگی برو در رو باز کن............

من:شرمنده اخلاق ورزشیتم دیگه مامان جون..............

دایی:سلام خوبی.....(اسم مامی) جان؟چرا در رو باز نمیکنی؟

حالا من پشت سیستمم جلوی چشم دایی

دایی:این تینا کجاست خونه نیست؟

من:نه نیست رفته با دوستاش بیرون

دایی اومد گوشمو گرفت گفت:دروغ میگی عزیزدلم

آیییییییییییییییییییییییی............گوشو ول کن دایییییییییییییییییییییییی

راستی دایی تو نمیخواهی زن بگیری؟

دایی:اگه تو خرج ازدواج رو میدی همین الان ازدواج میکنم

من:شوخی میکنی عزیزدلمتعجب

دایی:چیه کم آوردی؟

من:من؟..............من؟ ..............عمرا.........فقطنیشخند

دایی:متین کجاست؟

من:جایی که عرب نی انداخت.........

دایی: مسخره.........بگو کجاست

من:جدی رفته جنوب با علی اینا

.....................ادامه به زودی نوشته میشودنیشخند................................................

دایی:چی میگی؟!!!!

من:دایی بیخیال تازه داریم نفس راحت میکشید

دایی:بذار بهت یک چیز بگم نفست راحت تر بالا پایین بره..

من:چی؟

دایی:من یک فکرایی دارم

من:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دایییییییییییییییییییییییییییییییییی

میکششششششششششششمت

 دایی:بابا.........وحشی ..........بشین سر جات..........چرا اینطوری میکنی

من:حرف نزن....حرف نزن .....زودبگو کیه؟...............بگو....سریع

دایی:باشه اون.......

اینجا برگشتیم به دنیای انسان های منطقی و جدی

آقا دیگه هیچی دایی تو مایه های قاشق و عاشق و اون ورا میزنه

الهی من براش بمیرم بدبخت خجالتی چهار ساله باهاش دوسته.....................!!!!

روش نمیشه به دخترا نگاه کنه می بینید تو رو خداااااااااااااااااااا

هی گفتم دایی من این که زنگ زد دختر بود هی میگه نه بابا ماکانٍ............

آقا بعد از ظهر رفتیم دنبال متین..............

حالا من وایسادم پیام های گوشی دایی  رو چک میکنم

یک آقای محترمی که اصلا موهای مدل وحشتناک و لباس های ........نداشت

برگشته میگه ببخشید ساعت دارید

بله ۵:۴۵ دقیقه

خیلی ممنون.............ببخشید

من:بله؟

م:شماره دارید

من:مگه صف روغنه شماره داشته باشیم.........هاااان...........آهاااااان........شماره

م:خنده

من:بی ادب.........عصبانی

م:حالا شماره ....مماره داری؟

من:نخیر...........یک چشم پشتی هم بهش زدم حال کنه

متین:سلام....دلم برات تنگ...

من:آخه میدونستم

متین:تو از کجا فهمیدی من اصلا دلتنگت نبودم؟؟؟

من:اااااااااااااااه؟ ارهههههههههههههههه؟ باشه

آقا کلا روز روز کم آوردن بود هاااااااااااا همش ضایع شدیم ما

بعدشم که اومدیم شام بخوریم جاتون خالی توش مو پیدا شدنیشخند

 

ن.ه:ما نتیجه گرفتیم متین نباشد شارژ روحی نداریم و زندگانی به درد نمیخوردددددددددددددددددد

ن.ه:ببخشید که نصفه نصفه آپ نمودیم وقتی متین مزاحمت ایجاد کند همین است که نظاره کردید...

 

+ بابت نظر ها تون بازم تشکر به عمل می آوریم

+ عروسک خدا........منو تو خماری گذاشتن؟؟؟؟ باور کن من هیچ کاره ام کارٍ متین مییباشد

 


 
comment نظرات ()

 
چیکار کنم؟؟؟؟
نویسنده : تینا - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸
 

دوستای خوبم سلام.........

یک لطف کنید نظر میدید بگید میتونم لینکتون کنم یا نه؟

اگر هم دلتون خواست لینکم کنید .....لطف کنید با اسم "یکی یک دونه"

نیشخند                         فرشته                      نیشخند                               فرشته                      نیشخند

                                                                         


 
comment نظرات ()

 
نمیدونم.....!!!
نویسنده : تینا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸
 

سلام

هوووووم............این اولین اتفاقیٍ که براتون تعریف میکنم

امشب موقع شام:

آقای پدر:متین اون کامپیوتر رو خاموش کن بیا شاملبخند

متین:الان............(داشت فوتبال میزد درگیر بود)ای بابا دیدی چیکار کردی گٌل خوردم!!!!کلافه

من:نیشخندحقت بود.........

م.ن:میام حالتو میگیرم هاااااااااااااااااااعصبانی

من:اوهههههههههههههه نه بابا نخوری زمین.........زبان

بابالیم:بسه.......متین بیا شام........بدو........وگرنه شام تعطیل میکنم دیگه شام بی شام هاااااااا

م.ن:اه.........چیه آقا اون (منظورش من بودم!!!!!)سه ساعت میشینه هی میری اینتر هیچی نمیگید

دوباره بچه بازی آقا گل کرد ،

یک قرن بعد ما همچنان مشغول چونه زدن با بچه ای فسقلی هستیم!!!!اوه

در انتها بنده از الطاف بی پایان خود استفاده کرده و مشتی بر میز زدم که موجب سکوت همگان گشت

واقعا نمیفهمم این بچه چرا فضول به دنیا اومده.شششششششششششش!!!!

ن.ه:به دلیل بی ادب بودن این طفل از نوشتن ادامه بحث خود داری شده

ن.ه:در این بحث های بی پایان مادر خانومی سکوت اختیار کردند!!!

ن.ه:ما همچنان در تخت برادر یکی یک دانه خود بنب اتمی میگذاریم (نترسید بابا سوسک رو میگم)

ن.ه: نقطه سر خطططططططططططط.

+ از نظر های همتون متشکرم!!!!فرشته

+ فاطیما جون متولدین همه ماه ها مهم هستند ولی برام دی و مهر یک چیز دیگست.شرمنده

 


 
comment نظرات ()

 
مرامنامه.....
نویسنده : تینا - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
 

سلام..............

بذارید از اول یک چیز هایی رو مشخص کنیم:

1 من نیاز به کمک همه تون دارم چون کار با پرشین بلاگ برام سختهناراحت

2 اگر قالب خوشکل مخصوصا بچگانه پیدا کردید منو خبر کنید(بهش نیاز شدید دارم)گریه

3 نظر هاتون دلگرمم میکنه تا ادامه بدم پس همیشه منتظرتون هستمفرشته

4 هر کس متولد ماه های مهر و دیٍ منو خبر کنه جز دوستای خاص محسوب میشهقلب

5 جواب سوال ها و نظر هاتون رو آخر هر پست میدم

6 هووووووووم ...........خب شیش آهان .......من به زبون گفتاری مینویسم!!!!!!!!!!

7 هفت..........هفت.......هفت نداریم!!!


 
comment نظرات ()

 
تازه وارد!!!
نویسنده : تینا - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
 

قلبسلام دوستان

به وبلاگ من خوش اومدین لبخند

امیدوارم ساعات خوشی رو در کنار هم دیگه داشته باشیم


 
comment نظرات ()

 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
 
comment نظرات ()